خرید بک لینک
سلام دوستان عزیزم در زمان حاضر که اربعین بود صبح ساعت 11 بیدار شدم!!! مادرم گفت باید بریم خونه خاله که نذری دارن. گفتم باشه مادر بریم ساعت حدود 12 بود که راه افتادیم وقتی رسیدیم دیدم دم در خونه خاله مردم جمع شدن خلاصه هر چند دقیقه در باز میشد و مردمی که پشت در بودن غذا میگرفتن و میرفتن. من و مادرم رفتیم تو پارکینگ منم با اقوام سلام‌علیک کردم و بهم مقداری ته دیگ تعارف کردن که اندازه 2 بند انگشت برداشتم که دستشون رو رد نکنم. پخش غذا که تموم شد رفتیم بالا که با چای از ما پذیرایی کردن. حدود ساعت 3 ب

برچسب: نویسنده: امیر رحمانی تاريخ: سه شنبه 27 مرداد 1405 ساعت: 20:44

شاد زی مهر افزون روزنگار پسری که دوست داره زندگی خودشو تغییر بده تلفنم رو خاموش کردم.... الان دو روزی هست که موبایلم رو خاموش کردم. کسی رو ندارم که بهم زنگ بزنه مادرم هم که هر روز خودم از محل کارم بهش زنگ میزنم بهش هم گفتم اگر کاری داشتی زنگ بزن محل کار وقتی نبودم بعد ساعت اداری یعنی تو راه خونه هستم پس نگرانی نداره. نه توی تلگرام دوستی دارم که نگرانم باشه نه حوصله پیام‌های تبلیغاتی و سایت های خبری هر چی کانال بود رو حذف کردم یعنی بعد از این که تلگرام اومد یکی از بچه های دوران تحصیل اب

برچسب: نویسنده: امیر رحمانی تاريخ: سه شنبه 27 مرداد 1405 ساعت: 20:44

صفحه بندی